قصه ی عشق


كنار انتظارت تا سحرگاه
شبي همپاي پيچك ها نشستم
تواز راه امدي و با ناز آن وقت
تمناي مرا ديدي و رفتي


شبي از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم براي قصه ام سوخت
غم انگيزست توشيداييم را
به چشم خويش فهميدي و رفتي
تو را به جان گل سوگند دادم
فقط يك شب نيازم را ببين
ولي در اين پاسخ خواهش من
تو مثل غنچه خنديدي و رفتي


خودم







